تبليغاتX
فریادی از اعماق شب


 

 

سلام. اینایی که این پایین می بینی رو تاریخ 12 آبان نوشتم. یعنی روز تولدم، ولی خوب نتونستم به موقع آپ کنم...

 

 

 

من مرده م.

می دونی، مرگ خیلی چیز پیچیده ای نیست.

وقتی زندگی رو احساس نکنی، دیگه زندگی وجود نداره. چون زندگی فقط یک حسه. وگرنه وجود خارجی نداره.

خیلی وقته که دیگه زندگی رو حس نمی کنم.

زندگی برام تبدیل شده به یک مجموعه ی تهی! پس هیچکدوم از اعضای این مجموعه برام مفهومی ندارن.

 

من دارم بر طبق یک فرمول کلی وقت می گذرونم. ماهواره، اخبار، میوزیک، درس، مدرسه، تست، فیزیک، شیمی، عربی!

گاهی اوقات برمی گردم به علایق گذشته م.(هیچ چیز جدیدی وجود نداره.) الان دیگه ریاضی رو دوست دارم. فیزیک رو هم همینطور.

اما من عاشقشون نیستم.(می دونی، عشق مخصوص آدمهای زنده ست، نه من!)

 

دیشب نشستم و فکر کردم به اینکه فردا تولدمه.

یه لحظه افکار عجیبی پیدا کردم. شاید هم افکارم رو از دست دادم. در یک خلأ معلق موندم.

یه دفعه ای افکارم نابود شد و همه ش تبدیل شد به یک مشت خاطره که جلوی چشمام رژه می رفتن. یه هویی یاد پارسال افتادم. وقتی یه روز موقع طلوع خورشید رفتم لب پنجره و دیدم که دونه های کوچیک برف از آسمون توی دامن زمین می افتن. نمی دونی چه حسی بود! چقدر قشنگ بود. آسمون یه رنگ عجیبی داشت. رفتم روی لبه ی پنجره وایسادم و یهویی یاد بچگی هام افتادم. با این تفاوت که اون موقع ها قدم کوتاه تر بود و چیزی هم نمی دونستم. اون موقع ها فکر نداشتم. فقط سوالهای بی جواب بود.

همه چیز جلوی چشمامه!

چقدر احمق بودم.

 

پارسال رو یادم اومد. دقیقاً روز 12 آبان امتحان ریاضی داشتیم. آخر ورقه نوشتم «خانم امتحانم رو بد نوشتم. امروز تولدمه. یه مرحمتی بفرما و ارفاقی در حق نمره م بکن.»

امتحانه چقدر سخت بود. 13 گرفتم. و دبیر هم با لطف و کرم فراوان 25 صدم بهم ارفاق کرد. شدم 25/13!

و یادمه که نمی دونستم این نمره ی افتضاح رو کجا قایم کنم. چه جوری از دفتر نمره پاک کنم. چه جوری جبران کنم...

 

امروز 12 آبانه. یه سال جلوتر از پارسال!

باور می کنی که امروز هم امتحان ریاضی داشتیم؟ عجب تصادف مسخره ای! بغل دستی م حق داشت که می گفت روزای تولدت همیشه نحسه!

اما این بار امتحان رو خوب نوشتم.

پارسال زنده بودم ولی ریاضی بلد نبودم.

امسال ریاضی بلدم اما... زنده نیستم.

 

یادته؟ سال 86؟

یادت می یاد که هر چی دفتر خاطرات داشتیم، گذاشتیم توی یه جعبه و رفتیم زمین متروکه ی نزدیک خونه تون؟ و همه شون رو زیر خاک چال کردیم؟

یادته هر دو تا مون از چهره های هم دیگه نقاشی کردیم و تو مدام غر می زدی که نقاشی بلد نیستی؟ و منم تو رو به قشنگ ترین شکل کشیدم و چشم هات رو از همیشه روشن تر کردم.

یادت می یاد که نقاشی ها رو بدون اینکه به هم نشون بدیم، همراه نامه هایی که مخفیانه برای همدیگه نوشته بودیم، توی جعبه انداختیم؟ یادته قول مردونه دادیم که دو سال بعد و تاریخ جالب 8 آبان 88 بیایم سراغشون و بخونیم که برای همدیگه چی نوشتیم و چی کشیدیم؟

و با خودمون فکر کردیم که تا آن موقع کی مرده ست و کی زنده و چرا باید اینقدر احمقانه انتظار بکشیم؟

 

زمان خیلی زود گذشت و 8 آبان 88 رسید. ولی تو قول مون رو فراموش کرده بودی و من هم به روی خودم نیاوردم!

 

بارون که می باره، دفترهامون زیر خاک خیس میشن. برات مهم نیست؟

برای من اما مهمه. چون تنها دست خط بهاره توی دفتر خاطرات کوچیکمه و دست خط پریا... می دونی، الان پریا جواب سلامم رو هم نمی ده! از وقتی با هم نیستیم، خیلی فرق کرده. تبدیل شده به یه دختر اجق وجق! هنوزم قد نکشیده... راستی، تو اصلاً پریا رو می شناسی؟

 

ببین سرنوشت چقدر عجیبه! کی فکرشو می کرد اینقدر مشکل توی زندگیت به وجود بیاد که دیگه روم نشه بهت بگم بریم و دفترهامونو از زیر خاک بکشیم بیرون...

شاید هم این سرنوشت دفتر خاطرات ما بود که زیر خاک بپوسن.

 

دیگه سعی می کنم به چیزی اهمیت ندم. چون بی فایده ست.

دیشب که بارون می اومد با خودم فکر کردم که حتی ابرهای مدیترانه ای هم به فکر من بودن، اما تو منو فراموش کردی.


نمی دونم تقصیر کدوم یک از ماست؟

 

شاید هم تقصیر سرنوشت باشه...

 

 

پی نوشت: ازم قطع امید نکن. شاید دوباره زنده بشم. هنوزم قلب من به یک طپش دوباره امید داره.

 

 

این پست مخاطب خاص داشت.

 

 



جمعه پانزدهم آبان 1388 |

 

من تو را دیدم،

من چهره ی مقدس تو را فهمیدم.

در اعماق جنگل رویاهای سبز، وقتی که نوری ملایم از بالهای پرندگان کوچک سفید به صورت آسمانی ات تابید... تو درخشان شدی و من قداست را فهمیدم.

در آن سیمای زلف های شفاف، ترنم عاشقانه ی قناری نهفته بود.

در چهره ی غم زده ی تو و در نگاه سوگورانه ات، من رنج را چشیدم.

...

چه شب زیبایی!

وقتی که مهتاب، بر دست های من تابیدن گرفت و در آن آینه ی تابناک، چهره ی تو را دیدم.

همان شب که چشم هایت، غرور آهو را شکست و قدم های سنگین تو- که گویی ردپایی بر قلبم بود - درختان را به تعظیم واداشت.

من از شراب تصویرت مست شدم دریغا که جام را گرفتی از من، و در اعماق آرزوهایم پنهان شدی.

مست بودم و دوری را نفهمیدم. در آن ثانیه ی وحشت، که چشم هایم باز شد، بی فروغی لحظات نگاهم را کور کرد. اشک از دیدگانم فرو ریخت. در آرزوی یک نگاه دیگر به قدیسه ام، بغض هایم شکست.

من تجلی تو را می بینم، هر روز در لطافت گلبرگ، در روشنایی برکه ی آبی و در آینه ی چشم هایم.

اما آن شب...

آن احساس چه بود که در رنگ لبخند تو دیدم؟

مست در پی شراب، لحظه هایم می گذرد. کاش همه ی لحظه های گیتی، برای یک لحظه حضورت، فدا می شد.

کاش می دانستی که من، در رویای آن شب، همه ی ظلمت های غریبم را به سپیده رسانده ام...

 

 



سه شنبه هفدهم شهریور 1388 |

 

این هم یک نگرش زیبا به روزه گرفتن:

 

***

زیباترین چیزی که روی زمین یافته ام،

آه! ناتانائیل، گرسنگی من است.

که همواره وفادار مانده،

به آنچه در انتظارش بوده است.

 

***

(مائده های زمینی- آندره ژید)

 



شنبه چهاردهم شهریور 1388 |

این روزها خیلی خسته م.

از خودم،

از زندگیم،

از افکارم.

خرداد ماه که بود، شب و روز دعا می کردم: «خدایا! دعا میکنم که هرچه زودتر خرداد لعنتی تموم بشه و دوباره تابستون بیاد تا با خیال راحت درس های اول و دوم رو مرور کنم!"

تابستون رسید.

و الآن کم کم داره تموم میشه.

و من به برنامه هام نرسیدم!

روزا اونقدر دیر از خواب بیدار میشم که صبح رو از دست می دم!

در عرض یه چشم به هم زدن می بینم ساعت 7 بعد از ظهره!!!

و من هیچ کاری نکردم.

دو ساعت از وقتمو می ذارم واسه ی دیدن اخبار. معتاد شدم بهش!

بعد از دیدن سریالا می بینم ساعت 11 شبه!

و من هیچ کار مفیدی نکردم.

از همون موقع میشینم پای کتابهام و تا نزدیکی های صبح مشغول درس خوندن!

ساعت 6 صبح می خوابم!

چه برنامه ی مزخرفی!

چه زندگی چرت و پرتی!

***

چند سالی بود که دوست داشتم یه اسم مستعار داشته باشم.

بالاخره پیدا کردم.

"راماو" یعنی کسی که زیاد فکر می کنه...

***

خیلی آشفته م.

چیزی که این روزا منو دیوونه کرده، برنامه ی آشفته ی زندگیم نیست.

بلکه "افکار آشفته" ام که بیشتر از هر چیزی منو زجر میده.

افکارم کاملاً سنگین و دردآوره! فکر می کنم که مشکلات تمام جامعه روی دوش منه!

حس می کنم یه ماموریت خیلی بزرگ دارم.

و نمی تونم انجامش بدم.

***

گاهی اوقات خوبه که آدم به گذشته اش نگاه کنه.

می تونه امیدوار کننده باشه.

این بار می خوام یه کم از افکار خودم در طول سالهای تحصیل بگم.

برام مهم نیست که اونی که این نوشته رو می خونه، چه فکری نسبت به من پیدا می کنه.

برای من این مهمه که بفهمه من چه چیزای تلخی از زندگی فهمیدم...

به قول سهراب سپهری:

« سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده ست.»

 

اگه می خواین بخونین، برین ادامه ی حرفهام




ادامه مطلب
سه شنبه بیستم مرداد 1388 |
Blog Skin